خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

بزرگترین غم من
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مادر بزرگ ، بابا ، گریه ، عزاداری

روز عزاداری بود. منم گوشه چادر مادر بزرگ رو گرفته بودم تا تو شلوغی جمعیت مسجد گم نشم . صدای نوحه بلند بود. مادر بزرگ یه گوشه دنج رو پیدا کرد و همونجا نشستیم. هنوز چیزی نگذشته بود که صدای گریه مادر بزرگ به گوشم رسید با چنان سوزی گریه میکرد که قلب آدم رو میسوزوند. دوباره به صدای نوحه با دقت بیشتر گوش دادم...

سرم رو به زحمت بردم زیر چادر و گفتم: آخه مادر بزرگ ،کجای این نوحه اینقدر گریه داره؟؟!!

مادربزرگ منو تو بغل گرفت و گفت من که به حرفاش گوش نمی دم . اینجا من راحت میتونم به غم و غصه هام فکر کنم و با صدای بلند گریه کنم.

در حالیکه به مادربزرگ تکیه کرده بودم ، چشم هام رو بستم تا توی خاطرات مبهم بابا، چهره اش رو به یاد بیارم و به یادش گریه کنم ، آخه  اون موقع نبود پدرم بزرگترین غم زندگیم بود.

 


 
نگاه منتظر
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مادر بزرگ ، باغ ، اتوبوس ، تابستون

بعد از آخرین امتحان با هر وسیله ای که بود, حتی تو بوفه اتوبوس میرفتیم شهرستان خونه مادر بزرگ. مثل همیشه پشت پنجره منتظرمون بود و با دیدن ما گل از گلش میشکفت.

تموم تابستون اونجا بودیم ,  روی ایوون بزرگ خونه که میشد از اونجا همه باغ ها رو دید و شب ها ستاره ها رو سرشماری کرد. عاشق بازی زیر درخت های آلو و خوردن نون و ماست و سبزی بودیم و همه اون زیباییها که تمومی نداشت.

بعد از تعطیلات, موقع برگشت, مادربزرگ اشک میریخت و باهامون خداحافظی میکرد و ما تمام ده ساعت رو تو مسیر تا خونه گریه میکردیم.

هیچ وقت اون خنده هاش رو فراموش نمی کنم و اون دست های گرم و مهربونش رو.

هنوز باورم نمی شه که پشت اون پنجره کسی منتظر ما نیست که سه ماه تمام ,‌همه محبتش رو به پای ما بریزه. 

هنوز تابستونها صحرا پر از گل میشه و باغ ها پر از میوه, اما سالهاست که دیگه انگیزه ای برای مسافرت با اتوبوس نیست.