خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

آخرین ضربه رو محکم تر بزن
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱٤ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: آخرین ضربه ، برگه سفید ، امضا ، آبرو

خواهرم حالا واسه خودش خانومی شده بود و دیگه اون دخترک شیطون و بازیگوش مدرسه نبود و برای جواب دادن به یکی از خاستگارهاش با خودش کلنجار می رفت.

 بالاخره تصمیمش رو گرفت و جواب مثبت داد و قرار مدارهای اولیه رو گذاشتن.

بعد از چند وقت زنگ زد که ناپدری مجبورم کرده یه برگه رو امضا کنم و گفته اگه امضا نکنی نمی ذارم مادرت بیاد عروسیت و منم امضا کردم از ترس آبروم .نمی خوام عروسیم رو خراب کنه و حالا تو باید امضا کنی.

به یاد اون برگه های سفیدی افتادم که مجبور بودیم تو بچگیمون امضا کنیم بدون اینکه بدونیم قراره با چی پر شه. یه بار که پافشاری کردم سردفتری که همیشه کارهای ناپدری رو براش انجام میداد گفت یه ملک داره که شما سه تا توش سهم دارین حالا داره وکالت میگیره که شما هیچ حقی اونجا نداشته باشین.

اما حالا دیگه بزرگ شده بودم ودیگه کسی نمی تونست منو بترسونه یا مجبورم کنه .پام رو توی یه کفش کردم و اون برگه رو امضا نکردم.

اون موقع احتمال میدادم اما حالا یقین پیدا کردم که این آخرین ضربه ای بود که می خواست به ما وارد کنه و اگه اون برگه رو امضا کرده بودم چه بلایی سرمون میومد.

 

 


 
دوری
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱٤ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: قرص ، توجه ، همسر

وقتی که از سر کار به خونه ام برمی گشتم ,خواهرم زنگ می زد و طبق معمول همیشه, کارهای روزمره شو برام تعریف می کرد.

اوایل براشون خیلی سخت بود که از هم جدا شدیم و من هم سعی می کردم که بیشتر سر بزنم یا هماهنگ کنم همه با هم بریم بیرون.

یادمه یه روز همسرم بهم گفت که تو یه موقعیت خاص مثلا اگه همه دارن میمیرن و تو دو تا قرص دستت باشه , خودت و من رو نجات می دی یا برادرت رو؟؟!!!

منم با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم : معلومه خودم نمی خوردم و قرص ها رو می دادم شما بخورید.

اون روز من به حرفش خندیدم اما متوجه شدم که می خواد بگه به من هم توجه کن. منم آدمم...

اون وقت میگن زن ها حسودن.


 
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم.....
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: ازدواج ، همسر ، تصمیم ، شریک

دیگه به سنی رسیده بودم که سر و کله خاستگارها پیداشون شده بود و من با سنجیدن شرایط و زیر و رو کردن معیارهام و خط زدن بعضیهاشون, اخلاق ,عرضه و اعتقاد رو های لایت کردم و همسرم رو انتخاب کردم.

روزهای نامزدی چقدر عالی بود چقدر دلمون واسه هم تنگ می شد چقدر واسه هم وقت داشتیم, چقدر ساعت های با هم بودن زود می گذشت.

قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم .یه روز نامزدم گفت که دیشب ناپدریت به من زنگ زده و تو یه پارک تا ساعت سه نیمه شب با من حرف زده که اشتباه می کنی با اینها وصلت می کنی . البته من زیاد کنکاش نکردم که دقیقا چی گفته.

آخه من از روز اول بهش گفته بودم که من به ناپدریم احترام می ذارم اما اون هیچ نقشی تو زندگی و ازدواج من نداره ولی تو زنگیمون هست و هیچ حرفی هم در موردش نمی زنم چون همونطور که باید منو بشناسی به مرور زمان اون رو هم می شناسی و اجازه دادم همه چی رو کنار هم بذاره و تصمیم بگیره و به من هم فرصت بده که تصمیم نهایی رو بگیرم.

خلاصه تو یه بهار زیبا با هم پیمان بستیم که شریک هم باشیم تو زندگی.

همسرم مرد خوبیه و تمام تلاشش رو می کنه که با آرامش زندگی کنیم.

پدر همسرم یه انسان دلسوز و واقعیه و سعی می کنه برام پدری کنه.

 


 
فصل کار در زندگی
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کار ، زندگی ، آرامش ، حقوق

اوضاع خیلی بهتر شده بود دیگه کم کم روی پای خودمون ایستاده بودیم.

تو یه شرکت رزومه دادم وبه طور قراردادی استخدام شدم و برای خودم حقوق بگیر بودم. بعد از دو سال هم همونجا آزمون و مصاحبه دادم و با نمره بالا استخدام شدم.

خواهرم تو یه آزمایشگاه خصوصی کار می کرد ولی راهش خیلی دور بود اما یک سال تحمل کرد بعد هم دو سال تو یه شرکت معتبر قراردادی بود و حالا با یه رزومه خوب تو یه شرکت استخدام شده و درسش رو هم ادامه می ده. 

خلاصه کم کم دستمون تو جیب خودمون می رفت و مستقل تر شدیم.

واسه ثبت نام برادرم تو دانشگاه خودم همراهش رفتم تا راه و چاه رو بهش نشون بدم و با یه سری آدمها آشناش کنم.

برادرم درسش رو خوند و خدا رو شکر نه تنها هیچ نیازی به ساخت و پاخت نداشت (اشاره به بعضی کامنت ها) بلکه با معدلی فارغ التحصیل شد که از نظر استخدام های دولتی جزو نخبگان محسوب می شه و نیازی به شرکت تو آزمون هم نداره .فقط همونطور که می دونین اخیرا استخدام تو تهران ممنوع شده و اون ترجیح می ده که شهرستان نره و توی یه شرکت خصوصی مشغول به کار شده .

و کل فامیل اگه کار نرم افزاری یا سخت افزاری کامپیوتری دارن میان سراغش با اینکه رشته دانشگاهیش کامپیوتر نبوده ولی مهارتش رو داره.

ناپدری حالا آروم تر شده و دیگه نمی تونه زیاد به ما گیر بده و گهگاه با مامان بحثشون می شه. اما برادرم نمی تونه هیچ وقت اونو ببخشه.


 
یک جرعه لبخند
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱٢ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: خدا ، شکر ، دعا ، نوشتن

امروز یه کم دلم گرفته بود راستش اصلا دستم به نوشتن نمی رفت که ادامه بدم.نمی دونم چرا؟!!

کامنت های دوستان چه اونها که به ما لطف دارن و چه اونها که کم لطفی ,‌همش باعث مسرته. چون تایید می کنه که چرا اسم وبلاگ اینه.

ای کاش بتونم عادلانه جواب بدم چون دلم نمی خواد کسی رو ناراحت کنم. مشکلات و ناراحتی های نا خواسته تو زندگی اونقدر هست که به دست خودمون زیادش نکنیم.

بیایید خدا رو شکر کنیم که بهمون سلامتی داده,‌ به هم لبخند بزنیم, نزدیکانمون رو دوست داشته باشیم, یه اهنگ آروم گوش بدیم, یه کتاب خوب بخونیم و کمی دعا کنیم.

گاهی چقدر غصه می خوردم که کارم انجام نمی شد اما بعدها متوجه می شدم که صلاحم همین بوده.

خدارو شکر میکنم که همیشه کنارم بوده و شکر می کنم که دوستان خوبی مثل شما دارم.

 


 
کنکور
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۱ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کنکور ، برادر ، سهمیه ، شریف

یادم میاد یک سال تمام تو انباری سرد خونه درس خوندم واسه کنکور. شده بودم یه پوست و استخون. وقتی که نتایج اومد و دانشگاه قبول شدم , خاله ام می گفت پسر من سهمیه نداشت که قبول نشد. منظورش همون پسرش بود که همیشه مشغول بازی فوتبال تو کوچه بود و نزدیک امتحانات به اصرار خاله کلی باهاش درسهاش رو کار می کردم که تجدید نشه و حتی یه دونه تست هم واسه کنکور نزده بود.

توی دانشگاه پر بود از بچه های استادا که از علی آباد کتول انتقالی گرفته بودن,‌ از بچه های شهرهای منطقه3 و 4,‌از بچه های کشورهایی که تو کنکور ما سهمیه دارن, از بچه هایی با سهمیه بسیجی, قاری قران و... و من.

خواهرم دانشگاه که قبول شد واسه بچه های بی سرپرست , رایگان تدریس می کرد.

تا اینکه سال کنکور برادرم رسید .چه سالی بود اون سال . انگار که ناپدری تموم عزمش رو جزم کرده بود تا نذاره اون درس بخونه. هر شب دعوا ,سر و صدا, چرا کفش ها دم در جفت نیست, چرا نون سنگک من آماده نیست, چرا میوه های توی یخچال کم شده, چرا چرا چرا...

اون خیلی درس خوند, خیلی زیاد,‌ طوری که ریزش مو گرفته بود و از بد روزگار عید همون سال آبله مرغون بدی هم گرفت.

اما نتیجه اش رو گرفت و یه رشته خوب قبول شد. روزی که نتیجه اش اومد از خوشحالی گریه میکردم. انگار که یکی از بزرگترین آرزوهام براورده شده بود.

برادرم واسه اینکه درآمدی داشته باشه از همون سال اول شروع کرد به تدریس خصوصی دروس اختصاصی کنکور که درآمدش هم بد نبود.

اون بخشی از سهم زندگیش رو گرفت که ناپدری نمی تونست ازش بگیره.

 


 
ما سه نفر
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۱ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: وابستگی ، خواهر ، مدرسه ، برادر

وقتی که فامیل مادرم به خونه ما میومدن , مادرم رو به بهانه های مختلف از خونه بیرون میبرد و این کارش دیگه نه تنها برای ما بلکه واسه فامیل هم عادی شده بود و من و خواهرم طبق معمول آشپزی می کردیم و پذیرایی و از دلشون در میاوردیم.

برادرم علاوه بر اینکه همیشه شاگرد اول بود توی اکثر مسابقات ورزشی مدرسه و منطقه رتبه میاورد و خوب هم گیتار میزد و ما دور هم می نشستیم و اون با اون ضدای ضمخت نوجوونی برامون می خوند و میزد. "  هر دو رفتیم خونه ساختیم - از عشق هم دل کندیم- حالا همدیگه رو دیدیم که خیلی دیره- از کار سرنوشت آدم خندش میگیره..."

منم گاهی تو مسابقات مقاله نویسی شرکت می کردم اما عاشق نقاشی بودم و تاریخ اکثر نقاشیهام روز بعد از امتحانات سخت بود.

خواهرم خوب آشپزی می کرد و خیاطیش هم بد نبود. اون شیطون خونمون بود و هر روز بعد از مدرسه باید تمام اتفاقات مدرسه رو برامون تعریف میکرد. گاهی تو کلاسشون شیطونی میکرد و من هم به عنوان خواهر بزرگتر باید وساطتش رو میکردم. مدیرمون بهش می گفت از خواهرت یاد بگیر چه خانوم با وقار و آرومی. آخه چطوری نیمکت رو شکوندی؟؟!!!!

 وابستگی و رفتار دوستانه ما سه نفر با همدیگه زبونزد فامیل بود. آخه ما فقط همدیگه رو داشتیم.

 


 
ماه عسل
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۱ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: عمو ، ناپدری ، بچه ها ، ماه عسل

اون موقع تو تهران فامیل و آشنا کم داشتیم.

عموی کوچکم تازه ازدواج کرده بود و در دوران ماه عسل همراه با همسرش و برای اولین بار به خانه ما سر زدن . برامون از شهرستان مقداری نان محلی ,میوه و ترشی مادر بزرگ آورده بودن .ما بچه ها خیلی خوشحال بودیم و از اوضاع کشاورزی و میوه ها می پرسیدیم و ...

حوالی عصر بود که ناپدری از سر کار برگشت .عمو و همسرش احوالپرسی گرمی کردن و نشستن . اما از توی اشپزخونه صدای ناپدری میومد که به مامان غرولند میکرد که اینها دیگه هیچ نسبتی با تو ندارن و نباید بیان اینجا. مامان می گفت که اومدن به بچه ها سر بزنن. زود میرن. اما نتونست تحمل کنه. به سمت اتاق رفت و من از کنار در اشپز خونه دیدم که به طرف عمو رفت .اونو کشید کنار و چند دقیقه ای باهاش صحبت کرد و بعدش عمو در حالی که اشک می ریخت از ما خداحافظی کرد و رفت.


 
تبانی
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱٠ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: تبانی ، دیکته ، انشا ، برادر

برادر جدیدمون حالا یه کم بزرگ شده بود. کوچیک تر که بود بعضی از حرفای ما رو تحویل باباش میداد و ما رو کلی شاکی می کرد ما هم بهش میگفتیم ضبط صوت. اما حالا گاهی اوقات به سراغ میوه ها و شکلات هایی که ناپدری خریده بود و در پلاستیکشون رو گره زده بود می رفتیم و ناخونک می زدیم و می انداختیم گردن کوچولو ,در واقع یه جورایی تبانی می کردیم دیگه کاملا با ما هماهنگ بود.

یا چیز هایی که دلمون می خواست (مثل ارگ )باهاش صحبت می کردیم که اون از باباش بخواد و ذبل خان چه هنرپیشه ای بود ومن هم تو درس ها خیلی کمکش می کردم.

آخه یادم میاد زمون ما بعضی شب ها تو دفترمون می نوشتند که والدین بهتون دیکته بگن .من هم که درس ها رو حفظ بودم , خودم به خودم دیکته می گفتم ,آخر سر هم واسه اینکه تابلو نشه یکیش رو غلط می نوشتم و نمره می دادم 19.

اما حالا بچه ها یه معلم سرخونه هم نیاز دارن. هر شب یه دیکته از درس فلان ,‌ده سوال از درس بهمان,‌ کاردستی و نقاشی و...

راستی انشا, من هر شب مشغول نوشتن انشا واسه یه نفرشون بودم. بعد از تعطیلات , چهار تا انشا می نوشتم با موضوع " تعطیلات خود را چگونه گذرانده اید؟" 

 


 
همدرد
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱٠ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مجدد ، مشکل ، ازدواج ، کتک

وقتی که شروع کردم به نوشتن داستان زندگیم فکر می کردم حتما می تونم نظرات بچه هایی رو که مثل ما بودن ببینم و باهاشون صحبت کنم و بقیه بدونن که مثل ما کم نبودن تو این بچه های بعد از جنگ.

چیزی که باعث می شد ما مقاومت کنیم این بود که ما اطرافمون چیز هایی میدیدیم که بقیه نمیدیدن یا نمی خواستن که ببینن.

خواهرم می گفت که همکلاسیش هر روز از ناپدریش کتک می خوره و تنش کبوده و معلم ها هم خبر دارن.

یه پسر جوون بعد از ازدواج مجدد مادرش که نمی تونست تحمل کنه که مادرش با مرد دیگه ای بخوابه از خونشون فرار کرد.

دو تا دختر بعد از ازدواج مادرشون مجبور شدن که با مادر بزرگ پیرشون زندگی کنن. اونا واقعا زیبا و معصوم بودن.

یه خواهر و برادر که خیلی با ناپدریشون مشکل داشتن و مادرشون هم یه دو قلو زاییده بود مجبور شدن خونشون رو رها کنن و دوتایی به زادگاهشون بندر عباس برگردن و با هم زندگی کنن.

یه مادری که ازدواج مجدد نکرده بود و به پای بچه اش نشسته بود, حالا با عروسش مشکل داشت و به پسرش می گفت من زندگیمو به پات گذاشتم ولی تو زنت رو به من ترجیح میدی و ...

اینها و خیلی چیزهای دیگه رو خود من شاهد بودم. نمی خوام بگم همه مشکل داشتن اما به جرات می تونم بگم خیلی از این ازدواجها دوباره به طلاق منجر می شد.


 
بوی پیتزا
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱٠ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: برادر ، ناپدری ، غذا ، نون سنگک

نا پدری گاهی اوقات که به خونه میومد سیراب شیردون, ساندویچ ,چلوکباب ,پیتزا و... خریده بود و بوی غذا همه جا رو پر می کرد بعد من و خواهرم رو صدا می زد و می گفت این سهم شماست در صورتیکه همین جا بخورید (یعنی برادرتون نه تنها سهمی نداره بلکه حتی از سهم شما هم نمی تونه بخوره) و من بدون اینکه چیزی بخورم به اتاق برمی گشتم اما خواهرم که شکموتر بود از من می خواست که اجازه بدم بره و من بهش نگاهی می کردم و می گفتم تو برو آخه من سیرم....

برادرم رو مجبور کرده بود هر روز قبل از رفتن به مدرسه بره نانوایی و نون سنگک تازه بخره و می گفت نمی تونه نون بیات شده رو بجوه.

برادرم از تمامی تفریحات محروم بود ,جالبه بدونید که اون تا حالا سوار ماشین ناپدری نشده. برادرم خیلی اصرار می کرد که به خاطر من خونه نمون و باهاشون برو و من یه خط در میون به مهمونی ها می رفتم یا وقتی که برامون خوراکی می خرید تو یه فرصت مناسب تو کیفم قایم می کردم . نمی دونم باورتون می شه که وقتی اون  ساندویچ نصفه رو که به زحمت براش آورده بودم می خورد چقدر لذت می بردم...