خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

صدای خاموش
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ٢٧ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: دیدگاه ، صدا ، حوادث ، جبهه و جنگ

فکر نکنید که چرا همه این اتفاقات اطراف من میفته . اگه شما هم کمی دقیق تر به دور و برتون نگاه کنین حتما این آدم های جنگ رو میبینید, حتی تو فامیل. آخه تا حالا به یه چشم دیگه بهشون نگاه میکردین واسه همین هم حرفاشون رو نمی تونستید بشنوید.

این اتفاقات تو جنگ افتاده و اثراتش هنوز هم ادامه داره اما یکی فقط میبینه, یکی میشنوه, یکی احساس میکنه, یکی لمسش میکنه و یکی انگار داره صفحه حوادث رو تو روزنامه صبح ورق میزنه.

بگذریم از اونهایی که نه می خوان ببینن و نه می خوان بشنون. 

میدونین چرا؟؟  چون اونهایی که بیشتر دیده میشن, همونهایی هستن که بلدن بیشتر حرف بزنن نه اونهایی که تو قلب جبهه بودن و حالا صداشون به جایی نمی رسه.

 


 
عشق تفنگ و خاطرات سوخته
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ٢٦ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: دایی ، جبهه و جنگ ، فیلم ، تفنگ

خیلی پرکار و باهوشه و زیادی مهربون, یعنی یه جوری که دیگران از این اخلاقش سواستفاده میکنن و آخر ماه که میشه به بهانه های مختلف ازش پول قرض (؟)میگیرن.

تحمل دیدن ناراحتی هیچ کس رو نداره.

 من بهش میگم دایی دست طلا, چون از همه چی سر در میاره. هر چی بهش بدی تعمیر میکنه,‌ هر چی هم بپرسی بلده یه جورایی , خلاصه بی جواب نمیمونی.

میدونستم اون زمونها جبهه رفته اما نمی دونستم چرا هر جا از جنگ صحبت میشد , از اتاق بیرون میرفت یا وقتی که فیلمی در مورد جبهه و جنگ بود شبکه رو عوض میکرد.

اوایل کمی عصبی و شاید هم افسرده بود ولی به مرور زمان بهتر شد.

یه روز که به مادر بزرگم سر زده بودم, وارد اتاقش شدم اما انگار متوجه حضورم نبود .به تلوزیون خیره شده بود و اشک هاش گوله گوله پایین میومد. نگاهی به تلوزیون انداختم ,بازم ازاون فیلم های تکراری جنگ که توش یه سرباز, بی نشونه گیری 20 تا عراقی رو نفله میکنه. سلام کردم و از اتاق بیرون اومدم.

دیدم از اتاق اومد بیرون ,آبی به صورتش زد و کنارم نشست. انگار می خواست برام درددل کنه, گفت: " کلاس سوم راهنمایی بودم که تصمیم گرفتم برم جبهه,یعنی تو سنی که خیلی از پسر بچه ها هنوز به فکر بازی فوتبال تو کوچه ان. راستش عاشق این بودم که تفنگ دستم بگیرم اما نمی دونستم من که دلم نمیاد یه مورچه رو بکشم چه طوری می خواستم آدم بکشم.

تو جنگ چقدر خون دیدم , کشته شدن بهترین دوستام (و دوباره اشک ریخت) همونایی که باهاشون کلی خاطره داشتم.

یه روز تو یه منطقه گیر افتاده بودیم, همه زخمی بودن و منتظر کمک بودیم , یهو یه هواپیمای جنگی اومد بالای سرمون و شروع کردبه تیر اندازی ,به اطراف نگاه کردم و چشمم افتاد به یه گودال زباله , شیرجه رفتم توش و یه نفر دیگه هم بعد از من پرید داخل. 

                                                              

بعد از مدتی , صدای تیر اندازی قطع شده بود و فقط صدای ناله بلند بود . گفتم برادر از روی من بلند شو فکر میکنم دیگه رفتن اما حرکتی نکرد به زحمت حرکتش دادم دیدم چند تا تیر خورده به پشتش و همون جا شهید شده . فکر اینکه اگه نبود من تیر خورده بودم تنم رو میلرزوند. بیرون که اومدم صحنه هایی رو دیدم که تو هیچ فیلمی نمی شه به تصویر کشید.

حالا هر تصویری که از جنگ می بینم منو یاد اون روزها میندازه. "

در حالیکه چشمهاش کاملا قرمز شده بود, بلند شد و به اتاق رفت و من توی ذهنم تلاش میکردم که اون صحنه رو مجسم کنم. نمی دونم که چقدر با واقعیت فاصله داشت؟؟؟...

 

 


 
قطع نخاعی ام اما میشنوم
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢٥ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: جانباز ، قطع نخاع ، جنگ ، رسوایی

میگن یکی از خوشتیپ ترین و زیباترین پسرهای فامیل بود. هنوز هم چهره مهربونش دوست داشتنیه اما انگار پشت اون خنده ها و شوخی هاش یه دنیا غصه است.

آقا مهدی پسرخاله مادرمه. زمان جنگ مثل خیلی از جوونا به جبهه رفت اما یه جانباز قطع نخاعی برگشت و مجبور شد برای همیشه روی ویلچر بشینه.

 

همسرش هم زنی نسبتا زیبا بود. اونها نمی تونستن صاحب بچه بشن به همین خاطر یه کودک زیبا رو به فرزندی گرفتن اما اون زندگی انگار دیگه زندگی نبود....

یعد از اون حادثه... آقا مهدی تعریف میکرد که هر وقت وارد خونه میشدیم با ویلچر به اتاقم میرفتم و روی تخت دراز میکشیدم. صدای پسرای جوونی رو میشنیدم که وارد خونه میشدن, اولش صدای پچ پچ میومد اما این اواخر صدای خندشون توی خونه می پیچید اما به روی خودم نمی آوردم چون دلم به حال همسرم می سوخت و جوونیش که به پای من تباه میشد. گوش هام رو میگرفتم و سعی میکردم بخوابم.

تا اینکه همسایه ها که متوجه قضیه شده بودن ,یه روز که دیگه طاقتشون به سر اومده بود و با پلیس تماس گرفته بودن.

بعد از این رسوایی اونها از هم جدا شدن.

حتی تصور اینکه تو اون اتاق چی میکشیده هم سخته چه برسه به اینکه بخوای خودت رو جاش بذاری.

آقا مهدی به اصرار خانواده یه سال بعد دوباره ازدواج کرد با دختری که هرگز خنده از روی لباش محو نمی شه. 


 
اشک ها و لبخند ها
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ٢٤ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: آزادگان ، خودکشی ، مدرسه ، همکلاسی

قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.

یادم میاد دوران راهنمایی که بودم , پدر یکی از دوستام که تو عراق اسیر بود ,آزاد شد و به ایران برگشت.

چقدر خوشحال بود و سر از پا نمی شناخت.

دختر بازیگوشی بود و من توی بعضی از درس ها بهش کمک میکردم و اونم یواشکی سر کلاس حرفه و فن به جای من خیاطی میکرد و همین دوستی باعث میشد که حرف های دلش رو به من بزنه.

یه ماهی که از بازگشت پدرش گذشته بود در حالی که گریه میکرد بهم گفت که پدرش چند بار در طول روز موجی میشه ( نوعی حالت صرع به دلیل اثرات بمب ها و تشعشعات شیمیایی) و هر بار تو این حالت خیلی عصبی میشه و منو مادرم رو کتک میزنه.

هر روز افسرده تر میشد و از اخلاق پدرش گلایه میکرد.

یکسال گذشت  یک روز که مدرسه بودم خبر آوردن که همکلاسیم خودکشی کرده.

اونقدر گریه کردم که نفسم بالا نمیومد...

پدرش هم چند سال بعد از دنیا رفت.