خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

تحصیل
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ٧ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مدرسه ، تحصیل ، امتحان ، ممتاز

به خاطر  نقل مکان به تهران در ابتدای سال تحصیلی , ما دو هفته دیر به مدرسه رفتیم. یادم میاد ناظم مون نگاهی به مدارک و کارنامه سال قبلم انداخت و گفت 20 خوبه البته گرفتن این نمرات توی تهران به این راحتی ها نیست.

من وارد کلاس سوم راهنمایی شدم دو روز بعد ما امتحان علوم داشتیم ,معلم به من گفت که نیازی نیست تو  امتحان شرکت کنی چون ما سه فصل خوندیم اما من قبول نکردم.توی اون امتحان من در دو کلاس نمره اول رو گرفته بودم 19.75

نه تنها اون سال بلکه تا وقتی که دیپلم گرفتم همیشه شاگرد ممتاز بودم و با معدل بالای 19 دیپلم گرفتم.

 برادرم هم همیشه باهوشترین شاگرد کلاس بود و خواهرم در آزمون هوش منطقه رتبه پنجم گرفت.

با اینکه مادرم اجازه نداشت تو هیچ جلسه ای (از جلسات اولیا مربیان گرفته تا گرفتن کارنامه) شرکت کنه. کارنامه اونقدر تو دفتر مدرسه میموند که خود مدیر مدرسه اونو به من میداد.

مادرم اجازه نداشت حتی برای ثبت نام به مدرسه برادرم برود( مدرسه مردونه- وای -جل الخالق) ومن میرفتم.

تازه همیشه فصل امتحانات ما ,مادرم رو به مسافرت می برد( مادرم میگفت اینجوری بهتره چون با آرامش بیشتری درس می خونین) اما ما فرصت غذا درست کردن نداشتیم و کاملا دچار سوئ هاضمه می شدیم. یادم میاد یه روز یکی از آشناها که می خواست به ما لطف کنه ما رو واسه شام دعوت کرد, ما که سه روز بود غذای درستی نخورده بودیم سه تایی دل درد شدیم.

 

 


 
خانه سیاه
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ٧ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: خانه ، زندانبان ، تهران ، نقل مکان

ناپدری به خاطر مسایل کاری (؟)تصمیم گرفت تا به تهران نقل مکان کنیم.

 ما بچه ها خوشحال بودیم به دو دلیل یکی اینکه دیگه تو تهران اون باغ لعنتی نیست که همیشه مامانم اونجا بود و ما تنها بودیم دوم اینکه تو تلوزیون از تهران و اون آپارتمان های بلندش زیاد دیده بودیم. من فکر میکردم تو تهران هر روز تو خیابون وحتی سر کوچه مون بازیگرا رو می بینم که دارن فیلم بازی می کنن و من میتونم برم باهاشون صحبت کنم. مثلا بازیگرای برنامه" بازم مدرسه ام دیر شد".تازه چقدر نقاشی کشیدم و فرستادم که تو تلوزیون نشون بدن اما یکی شم ندیدم. وقتی که نقاشی ها رو نشون می دادن می رفتم کنار تلوزیون و از گوشه اش نگاه می کردم ببینم نقاشی بعدی مال منه یا نه یا بعضی از نقاشی ها رو که شبیه نقاشی من بود فکر می کردم دستکاری کردن( سرقت آثار هنری).

خلاصه بگذریم ,ما نقل مکان کردیم و دقیقا رفتیم تو یکی از همون آپارتمان ها.

نا پدری که هنوز اوضاع کاری اش رو سر و سامون نداده بود ,در ابتدا یک وانت خرید و داد یکی براش کار کنه و حدود یه سالی رو بیشتر اوقات تو خونه بود.

چشتون روز بد نبینه , یه جورایی شده بود زندانبان ما. نصف روز رو میخوابید(چرت می زد) و هی داد می زد که صدای پاتون منو از خواب بیدار می کنه . ما هم از ترس هممون می رفتیم تو یه اتاق و تقریبا تمام روز تو همون اتاق بودیم. تازه کسی رو هم نداشتیم که بهمون سر بزنه.

عصر ها که می شد دلمون می گرفت و به یاد اون حیاط بزرگ خونه قبلی سه تایی گریه می کردیم. حالا می فهمیدیم که اصلا دلمون آپارتمان نمی خواد.

به همه چی گیر میداد و شبی نبود که تو خونه دعوا نباشه.

من بدترین خاطرات زندگیم رو تو اون خونه دارم. خونه سیاه

 


 
مامان کوچولو
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ٧ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: نوزاد ، برادر

اوضاع خوب پیش نمی رفت. زنای فامیل واسه مامانم یه نسخه پیچیدن که اگه بچه بیاری رفتارش بهتر میشه و بیشتر پابند زندگی میشه.

اثرات این نسخه یک سال بعد به ثمر نشست و برادر کوچک ما به دنیا اومد یه نوزاد معصوم و دوست داشتنی که با هدف حل یک معضل پا به این دنیا گذاشته بود اما طفلی نمی دونست که تو حل مشکلات خودش هم ناتوانه.

پدرش از همون اول چون پسر بود دوستش نداشت. همه چی در اختیارش بود جز محبت .

ما عاشقش بودیم. از مدرسه که برمی گشتیم و مادرم می رفت بیرون دیگه ما مامانش بودیم تا شب .پوشکش میکردیم, می بردیمش حموم, بهش غذا میدادیم و ...

اوضاع یه کم بهتر شده بود و ما سرگرم بچه بودیم.


 
کاکل نظام
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ٧ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: حاتمی کیا ، سکه و طلا ، شهید ، اختلاس

چند شب پیش حاتمی کیا (کارگردان) رو تو یه برنامه دعوت کرده بودن همون شب تولدش هم بود. حرف های زیادی رد و بدل شد ,گله و شکایت ,تقدیر و تشکر و ...

اما یه جای حرفاش گفت" من از روزی می​ترسم که سرم را نتوانم در برابر خانوده​های شهدا بلند کنم.
     این ها رفتند.......[قطع سخنان حاتمی کیا و ادامه جملات با بغض] تنها دغدغه​ام این است که نتوانم سر بلند کنم. نجابت می کنند و فکر می​کنند که همه چیز دست ماست. خانواده شهید یعنی کاکل نظام (؟). الان سهمیه جزو متلک​های این جامعه است. به قول یکی از این​ها همه​اش مال تو فقط بابام را به من بده!
     اگر بگویند حرف روز را بگو دوست دارم از این ها حرف بزنم."

http://www.cinemafa.com/content/view/2132/53/

من نمی خوام کسی رو تایید یا رد کنم .من هم حاتمی کیا رو زیاد نمیشناسم
اما می دونم هیچ کس حرف های ما رو نشنیده, راستش رو بخواین همونجا تصمیم گرفتم که اینجا حرف هام رو بزنم.

نمی دونم تو این اوضاع که همه به دنبال اخبار مربوط به قیمت سکه و طلا یا اختلاس سه هزار میلیاردی اند حرف های من برای کسی اهمیت داره یا نه؟!

اما من می دونم که خیلی از بچه های شهید اوضاعی مشابه من یا حتی خیلی بدتر دارن و هیچ وقت ,هیچ جا حرفی نمی زنن.

البته اعتراف می کنم که این نام حقیقی من نیست اما به شرافتم قسم( دست راستم رو بالا گرفتم) که آنچه می نویسم عین حقیقت است وگرنه خدا مرا سوسک کند. آمین


 
نامه به بابا
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ٧ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: نامه ، تانکر ، بابا ، خواهر

هر وقت که می خواستیم ثابت کنیم حرفمون حقیقت داره میگفتیم به جون بابا, ما بچه ها مثل اینکه نمی خواستیم قبول کنیم که بابا دیگه جونی نداره.

شاید یادتون بیاد ,اون زمونها تو حیاط ها یه تانکر بود که با نفت پرش می کردیم واسه بخاری. گوشه حیاط ما هم یه تانکر قهوه ای بود.

از خواهرم سر یه قضیه سوال کردم و اون که میخواست بگه تقصیر اون نبوده هی می گفت به جون بابا اما من حرفش رو باور نمی کردم. بغض کرد و به طرف حیاط رفت. از پشت پنجره میدیدم که داره با یه گچ سفید روی تانکر چیزی می نویسه.

وقتی که به خونه برگشت خیلی کنجکاو بودم ببینم چی نوشته, به بهانه دستشویی رفتم تو حیاط و نوشته رو خوندم.

" سلام بابا, کجایی؟ دلمون خیلی واست تنگ شده .چرا نمی یای پیش ما. من هر شب دعا میکنم که برگردی پیشمون .مامان با یه آقاهه ازدواج کرده که ما رو دوست نداره. اون اذیتمون میکنه اگه تو برگردی دیگه اون نمی یاد اینجا. خداحافظ بابا"

اشک توی چشمام جمع شده بود ,این دومین باری بود که بابا به نامه های ما جواب نمی داد.

درسته که خواهرم جوابی از بابا نگرفت اما یه جواب گرفت و اون هم یه سیلی آبدار از طرف ناپدری.


 
اون شب برفی
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ٦ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: برفی ، برادر ، توالت ، ناپدری

برادرم هنوز به مدرسه نمیرفت. خیلی دلم براش می سوخت چون اون مشکل شب ادراری داشت و این بهانه ای شده بود تا ناپدری اذیتش کنه . لباسهاش رو در میاورد و تهدیدش میکرد که همینجوری تو کوچه میگردونتش.

یادم میاد که گریه میکرد و چه التماسی می کرد که این کارو نکنه و آبروش رو پیش بچه های همسایه نبره.

اون روز برف سختی میومد و کاملا زمین روپوشونده بود.

برادرم عصر خوابش برده بود و وقتی بیدار شد لباسش رو خیس کرده بود و ناپدری فهمید, لباسهاش رو درآورد و اون رو لخت فرستاد توی حیاط و داد و فریاد میزد که من این بچه رو آدمش می کنم..

 هوا تاریک بود و بیرون هوا خیلی سرد بود .مادرم ضجه زد ,التماس کرد, اما گوش نمیکرد ,در ورودی رو قفل کرد و کلید رو با خودش برد و خوابید. برادرم از سرما می لرزید ,من و خواهرم از پشت پنجره نگاهش می کردیم و بلند بلند گریه میکردیم و از ترس حرفی نمی زدیم.

برادر کوچکم وقتی که نا امید شد به سمت توالت که در انتهای حیاط بود رفت و تا صبح همون جا موند و ما هم کنار پنجره خوابمون برد.

صبح که رفتیم سراغش, گوشه توالت خودش رو جمع کرده بود و روی زمین خوابیده بود.


 
ماکارونی شفته
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ٦ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: آشپزی ، ماکارونی ، رسیدگی

من خواهر بزرگه بودم و سعی می کردم که به اوضاع رسیدگی کنم. صبح ها نیم ساعت زودتر بیدار می شدم و واسه بقیه چایی و صبحونه آماده می کردم اما گاهی هم خواب می موندم و مدرسه مون دیر میشد.

از خواهر و برادرم درس میپرسیدم, کتاباشون رو جلد می کردم ,اگه به حرفام گوش می کردن گوشه دفترشون نقاشی درسشون رو میکشیدم و...

تو همون عالم بچگی خوش بودیم و با هم بازی میکردیم.بچه ها خیلی به من وابسته بودن و هیچ کاری بدون من نمی کردن.

نبود غذا و گشنگی بهمون فشار میاورد و بس که نون و ماست و تخم مرغ خورده بودیم خسته شده بودیم.یه روز تصمیم گرفتیم که ماکارونی درست کنیم اما چی شد. بیشتر شبیه آش بود تا ماکارونی. نمک و روغن نداشت و پر از آب بود. از ترس اینکه مامان وقتی میاد دعوامون نکنه مشغول خوردن اون معجون شدیم و فقط قورتش میدادیم اما تموم نمی شد که نمی شد. خواهرم یهو حالش بد شد و گلاب به روتون بالا آورد من هم دیگه کم آوردم. تصمیم گرفتیم بقیشو سربه نیست کنیم و بریزیم تو سطل آشغال و بعد هم با کلی روزنامه باطله استتارش کردیم.

اما به مرور یاد گرفتیم واسه خودمون غذا درست کنیم.دیگه کم کم شدیم یه پا آشپز. مخصوصا آشپزی خواهرم که حالا کلاس پنجم بود از من بهتر بود و معمولا تدارکاتچی بودم.


 
باغ
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ٦ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: باغ ، توالت ، ترس

نا پدری یه باغ کوچیک اطراف شهر داشت و این باغ بزرگترین کابوس ما بچه ها شده بود.

میدونین چرا ؟ چون بعد از کارش و زمانی که ما تازه از مدرسه برمی گشتیم با مامانم میرفتن باغ و ما دیگه مامان رو نمی دیدیم و یا اصلا شب برنمی گشتن یا وقتی میرسیدن که ما خوابیده بودیم.اون زمونها من که خواهر بزرگه بودم تازه وارد مقطع راهنمایی شدم.

یه شب که میدونستیم قراره تنها باشیم ,خاله کوچیکم که دبیرستانی بود به اصرار من شب اومد پیشمون. اما چشتون روز بد نبینه اون شب تا صبح چهار تایی گریه کردیم. چون خاله ام خیلی ترسو بود و مدام میگفت که از توی حیاط صدا میاد و ما رو هم حسابی ترسونده بود و ما به این نتیجه رسیدیم که اگه تنها باشیم بهتره.

توی حیاطمون یه باغچه داشتیم که خیلی دوسش داشتیم و بزرگترین تفریحمون بازی تو حیاط و دوچرخه سواری بود اما مشکل این بود که توالت در انتهای حیاط و پشت درخت ها بود و وقتی که شب ها یه نفرمون می خواست بره دشتشویی دوتای دیگه دم در منتظرش می موندن تا اون برگرده و نترسه.


 
ازدواج
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ٦ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: ازدواج ، اتاق ، مادر ، ناپدری

یه روز یه آقا که بیست سال از مادرم بزرگتر بود به خاستگاری مادرم اومد. بعد از رفتنش مادرم با ما صحبت کرد که زندگیمون این جوری خیلی سخت میگذره و هر کسی به خودش اجازه میده تو زندگیمون دخالت کنه و... و این آقا هم سنی ازش گذشته و گفته با بچه هات مشکلی ندارم و خلاصه از این حرفا ... و ما هم که شرایط رو میدونستیم به ناچار قبول کردیم و مادرم ازدواج کرد.

و این پایان روز های خوب کودکی ما بود.

اولین کاری که کرد به در اتاق خواب قفل مخصوص زد. موقع خروج از خانه در حیاط را روی ما قفل میکردن تا ما توی کوچه بازی نکنیم. از همه سخت تر این بود که ما عادت کرده بودیم شب ها دو طرف مامان بخوابیم و اون برامون قصه بگه و حالا اونا هر وقت میومدن میرفتن تو اتاق و در رو می بستن .خودتون میدونین که چقدر سخته, مخصوصا واسه من که از بقیه بزرگتر بودم. 

خرید میکرد اما فریزر رو تو اتاق خواب برده بود یا در پلاستیک میوه رو گره میزد ومیگفت تا خودم نباشم کسی دست نمیزنه و آخر سر هم هزینه ها رو نصف میکرد.

 


 
اگه شما بودین؟
ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ٥ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: بیوه ، مادر ، ازدواج ، ناپدری

حالا تو این اوضاع تو یه خونه بدون مرد که همه کارها به عهده یه زن جوونه به اسم مادر که تو بیست سالگی بیوه شده و گذشته از همه این مشکلات حرف و حدیث هم پشتشه و...

مادری که میخواد به پای سه فرزندش بشینه تا ناپدری نیاد بالا سرشون و هر روز به خاستگارها جواب رد میده.

بچه هایی که تو این سن رسیدگی میخوان,محبت میخوان....

می خوام بهم بگین اگه شما بودین یا اگه مادر شما بود باید چی کار میکرد؟تحمل میکرد, بیخیال بچه ها میشد, ازدواج میکرد ,با یه جوون یا یه میانسال, مجرد یا زن دار...؟بگید باید چی کار میکرد؟


 
آغوش
ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ٥ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: بابا ، آغوش ، خواهر ، پلاک

نمی دونم وقتی که ناراحتید و می پرید تو بغل بابا تا دلداریتون بده یا وقتی از بابا پول تو جیبی می گیرید یا اون موقع که بابا رانندگی میکنه ومامان سیب پوست می گیره واسه بابا و دارین میرین مسافرت یا حتی وقتی که تو خونه منتظر برگشت بابا از سر کار هستین و ... اصلا به این فکر میکنین که اگه بابا نبود به جاش با چی راضی می شدین. حاضر بودین بابا رو با چی عوض کنین؟

ایرادی نداره منم به این چیزا فکر نمیکردم اصلا تا آدم چیزی رو داره به نبودش فکر نمیکنه.

اما دو تا دختر بچه از دست دادن بابا رو خیلی خوب حس می کنن.یه روز که دایی ام دختر کوچیکش رو بغل کرده بود و میبوسید ,خواهر کوچیکم که 6,7 سالش بود گریه می کرد و در دستشویی رو روی خودش بسته بود.

یک روز یک پلاک وچند تکه استخون بجای بابا برامون آوردن و تیر خلاص.

و خواهرم هر سال یکماه سیاه می پوشید و عذا میگرفت.


 
آزادی
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ٥ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: آزادی ، آزادگان ، انتظار ، اسیر

جنگ دیگه تموم شده بود اما نه تو خونه ما.

خبر آوردن که قراره اسرا آزاد بشن ما هم که امیدوار بودیم بابا اسیر شده باشه , هر روز لیست آزادگان رو چک می کردیم و همگی دور رادیو حلقه می زدیم و منتظر بودیم تا اسمش رو بشنویم حتی توی فامیل یه گوسفند هم خریده بودن که وقتی بابا اومد قربونی کنن اما لیست ها به ته رسید و اثری از اسم بابا نبود و آخرین امید ما هم به یاس تبدیل شد.

بابا دیگه رفته بود ودیگه بسه این انتظار لعنتی, این سرنوشت ما بود....... 


 
منزل عمو
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ٥ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: منزل عمو ، بچه ها ، زن ، مادر

منزل عموی بزرگم به خونه ما نزدیک بود و ما گهگاه که به نانوایی می رفتیم برای بازی با بچه های آنها به انجا می رفتیم.یک روز مادرم با ناراحتی اومد دنبالمون و بعد از دعوا و با حالت گریه ما رو برد خونه و خونه عمو رو واسه ما غدغن کرد.

اون موقع ما متوجه نبودیم اما بعد ها من فهمیدم که زن عمویم به خانه ما زنگ زده و از مادرم خواسته که جلوی رفت و آمد ما را بگیرد مبادا که شوهرش به فکر گرفتن زن دوم بیفتد.جدای این حرف ها عمویم مرد بسیار خوب و فهمیده ای است و مادرم به کسی چیزی نگفت.

 


 
برادر
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ٥ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مادر ، خاستگاری ، نفت ، همسایه

برادرم  متولد شد, پسر بچه ای ناز و دوست داشنتی کپ بابا.

زمستون بود و هوا خیلی سرد بود و گاهی نفت برای روشن کردن بخاری نبود و ما تمام روز زیر پتو بودیم.

مادرم برای تهیه نفت, خرید و ... از خانه بیرون می رفت .

مادرم زنی بسیار زیبا بود و ... یک روز خانه همسایه را دزد زده بود و ما خیلی می ترسیدیم .مادرم از برادرش خواست که چند شب پیش ما بمونه. باور نمیکنید که پشت سرمون میگفتن تو این خونه مرد غریبه رفت و آمد می کنه.

بعد از چند وقت هم پای چقال و بقال و حتی پسر های جوان فامیل برای خاستگاری به خانه ما باز شد .اوضاع برای مادرم به سختی میگذشت.


 
خاطرات - نامه
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ٥ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: نامه ، نقاشی ، انتظار ، بابا

هنوز یک ماه از رفتن بابا نگذشته بود که نامه ای به دستمون رسید.

بعد از یک احوالپرسی گرم ,بابا تو نامه اش لیستی از افرادی که مبالغی اندک از بابا بدهکار بودن آورده بود تا ما در جریان باشیم .بعد هم کلی ناراحت بود که نتونسته بود خواهرم رو لحظه آخر ببینه. در آخر هم گفته بود که تا یک ماهه دیگه بهمون سر میزنه....

مامان یه نامه نوشت بعد هم اونو جلوی من گذاشت و من مثل یک نقاش ماهر همه متن رو روی یک کاغذ سفید نقاشی کردم. آخه من هنوز مدرسه نمی رفتم و نامه من رو واسه بابا ارسال کردیم....بابا دلمون واست تنگ شده....

هر روز از مامان می پرسیدم که چند روز دیگه یک ماه میشه تا اینکه یک ماه به سر رسید. تا زنگ در به صدا در میومد با خوشحالی به سمت در میدویدیم اما بابا نبود...

دیگه از انتظار خسته شده بودیم تا اینکه چند ماه بعد یک ساک مسافرتی برامون آوردن, وسایل بابا بود چند تا لباس ,مقداری پول کاغذی, دفترچه خاطرات و نامه من.

 


 
خاطرات - خداحافظ بابا
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ٥ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: قطار ، خداحافظ ، خواهر ، اعزام

خبر رسید فردا شب( سال 64بود) قراره بابا با قطار ساعت 10 اعزام بشه. من و خواهرم به همراه مامان و دایی رفتیم راه آهن .زمان چقدر دیر می گذشت ساعت از 11 هم گذشته بود ولی قطار اونها هنوز نیومده بود .ما بچه ها خیلی خوابمون میومد. خواهرم خوابش برد و دایی اونو برد داخل سالن تا روی صندلی بخوابه.

قطار حدود ساعت 12 رسید و نمیتونست زیاد توقف کنه.بابا منو محکم بغل کرد و بوسید و دنبال خواهرم میگشت اما نتونست تو لحظه آخر دختر کوچولوی شیطونش رو ببینه. بابا رفت و من تا دور شدن کامل قطار برای بابا دست تکون میدادم. خداحافظ بابا....


 
خاطرات کودکی- تصمیم
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ٥ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: تصمیم ، جنگ ، خاطرات ، مادر

حالا می خوام از قدیما براتون بگم ,اون زمانی که ما هم مثل شما بابا (چه لغت غریبی) داشتیم.مادرم باردار بود و من و خواهرم هم کوچک بودیم.

صدای تلوزیون بلند بود و مدام تصاویر جنگ و آهنگ های مربوط به جنگ پخش می شد و آهنگرانی با سوز و گداز می خوند. پدرم تازه از سر کار برگشته بود و به تلوزیون زل زده بود که یدفعه بلند شد و گفت که باید بره,دیگه نمی تونه کشته شدن هم وطناشو ببینه .مادرم گریه میکرد:منو با سه تا بچه می خوای بذاری کجا بری. به من و بچه هات رحم کن...اما دیگه گوش بابا بدهکار این حرفا نبود اون تصمیمش رو گرفته بود. مادرم در اتاق رو قفل کرد اما بابا از پنجره رفت بیرون. مامان دوید تو حیاط به سمت در و اونو قفل کرد و جلوی در ایستاد و زار زد اما بابا از روی در پرید و رفت...

آهنگرانی هنوز می خوند اما مادر دیگه از اون صدا متنفر بود.

 


 
به پرشین بلاگ خوش آمدید
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ٥ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com