خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

حال را دریاب
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ٢٠ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: فرزند شهید ، زندگی ، خاطرات ، ناپدری

خوب بالاخره رسیدیم به زمان حال , اینم از زندگی ما. امیدوارم که خسته نشده باشین.

خلاصه الان اوضاع بد نیست ولی یه جورایی داستان ادامه داره. منم ترجیح میدم حالا که ناپدری اینورا آفتابی نمی شه و چشمم به جمالش نمیفته در موردش هیچ صحبتی با مادرم نکنم و به اعصاب خودم استراحت بدم. مهم اینه که صداش رو دیگه نمیشنویم.مادرم هم خودش میدونه که با زندگیش چیکار کنه.

نمی دونم خوندن این خاطرات تاثیری داشته یا نه؟

تونست نظرتون رو تغییر بده یا نه؟منو به هدفم رسونده یا نه؟

باعث شده که قدر پدرتون رو بیشتر بدونید یا نه؟

اگه حالا بفهمید یکی فرزند شهیده بازم بهش چپ چپ نگاه میکنید یا نه ؟...

اما هیچ کدوم مهم نیست . مهم اینه که خوندید و بهش فکر کردین .نتیجه گیری هم با خودتون.

حالا که در مورد زندگیم نوشتم حس بهتری دارم . فکر میکنم از طرف خیلی از این بچه ها که سرنوشت مشابهی دارن حرف زدم .

 

 

 


 
نیمه پر لیوان
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱٩ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: تولد ، لیوان ، جشن ، نیمه

امسال تولد مادرم همه جمع شدیم خونه, جشن کوچیکی بگیریم.

زنگ زدم به مادرم سر بسته گفتم پاشو بیا خونه. چند روزه که نیومدی .حداقل اون شب هایی که اون نیست بیا خونه. یهو دیدم تلفن قطع شد.

بعدش هم مادرم نه تنها واسه تولدش نیومد بلکه تا چند هفته خونه نیومد یعنی تا قهر بعدی و بهمون خبر داد " اون روز تلفن رو پخش بوده و شنیده چی گفتی گفته اونا حق ندارن واسه تو تعیین تکلیف کنن. من شوهرتم , من میگم باید چی کار کنی. حالا هم میگم دیگه حق نداری به بچه هات سر بزنی ."

ما هم که دور هم بودیم پا شدیم همه رفتیم پارک.

اینم نیمه پر لیوان.


 
نو که میاد به بازار
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۸ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: فرزند ، تولد ، آلرژی ، کتاب داستان

از اون زمانی که پسرم متولد شد,‌خیلی درگیر زندگی شدم. مادرانی که شاغلن میدونن من چی میگم. هر چه تلاش کنی بازم نمی تونی اونطور که دلت میخواد به بچه ات برسی.

پسرم به خاطر آلرژی که داره, ضعیف تره و چون مهد کودک میره زیاد مریض میشه .

چه شب هایی رو که تا صبح پاشوره اش کردم که مبادا تبش بالا بره و کنار تختش گریه کردم. بین روز هم سر کار پشت میز خوابم می برد.

با اینکه هنوز کاملا خوب نشده ولی شیرین زبونی هاش خستگی رو از تنم بیرون میکنه .

کلی کتاب داستان داره و من هر شب باید چند تاشون رو براش بخونم. وسط ذاستان اونقدر سوال میکنه که قاطی می کنم. هر دفعه فکر میکنه که آخر داستان ممکنه تغییر کنه مثلا این دفعه ناخدا هوک شاید پیتر پن رو شکست بده و بندازه سوسمار بخوره...

کارتن که نگاه میکنه لحظات حساس دوتا انگشتش رو میکنه تو گوشش, با اینکه هزار بار اون کارتن رو دیده و من تمام حرفاشون رو حفظم.

خواهر و برادرام عاشقشن . حالا وقتی خونمون زنگ میزنن با من حرف نمی زنن. نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار.


 
پول یا محبت
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۸ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: برادر ، شخصیت ، غذا ، محبت

حالا ناپدری دیگه به خونه ما نمیاد که بسیار باعث مسرته و با مادرم به همون خونه حومه شهر میرن البته حالا علنا بعضی شبها به خونه نمیاد. مادرم  هم یه شب در میون, دو شب در میون و گاهی حتی سه شب در میون به بچه ها سر نمی زنه و من تموم مدت جوش شام و نهار بچه ها رو میزنم.هر چی هم بهشون میگم شام بیایید خونه ما و واسه نهار فرداتون هم غذا ببرید قبول نمی کنن و هر دفعه یه بهونه میارن. شاید راحت نیستن.

برادر کوچیکمون هم که حالا دبیرستانیه میگه" من نمی خوام با اونا زندگی کنم ,بابام شخصیت منو خورد میکنه .من فقط ازش پول میگیرم. "

به نظر من اون واقعا کمبود محبت داره و زمانی که به توجه و رسیدگی نیاز داشت هیچ کس کنارش نبود .پدر و مادرش فکر میکردن که همه چی با پول حل میشه حالا هم یه لپ تاپ داره و تموم مدت تو اتاق با لپ تاپش مشغوله. گاهی به فکرم می رسه که ببرمش پیش روانشناس چون خیلی گوشه گیره.

اون سالی که من ازدواج کردم و رفتم خونه خودم ,‌مدام از مدرسه شون تماس میگرفتن که چرا افت تحصیلی پیدا کرده. من تلاش کردم اما نتونستم به دادش برسم.


 
بوی خیانت
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱٧ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: خیانت ، ناپدری ، صیغه ، مسافرت

نا پدری یه خونه توی شهرک های اطراف تهرون داره . یه روز از لحظه ای که پاشو گذاشت تو خونه شروع کرد به گیر دادن و سر مسائل بیخودی داد و بیداد میکرد آخر سر هم قهر کرد و از خونه بیرون رفت و مادرم هاج و واج بود که چه خبر شده .

خلاصه ناپدری چند هفته ای خونه نیومد و مادرم هم که دیگه سر کار نمی رفت .برای ما واقعا روز های خوبی بود برادرم میگفت غلظت دعوا و سر و صدا تو خون مون کم شده .بعد از سالها چند روز آرامش داشتیم.

بعد از یه ماه با پا در میونی فامیل آشتی کردن , اما ناپدری دیگه یه خط در میون خونه میومد بعدش هم شروع کرد به رفتن به مسافرت های داخلی و خارجی که گاهی یک ماه هم طول میکشید و وقتی رفته بود مادرم تازه می فهمید که نیست و موبایلش رو خاموش میکرد.

مادرم کم کم مشکوک شد و شروع کرد به کنکاش و بعد از کلی تعقیب و گریز متوجه شد ناپدری (که سن 50 رو هم پشت سر گذاشته) جدیدا یه دختر 24 ساله رو صیغه کرده و یه خونه هم براش اجاره کرده و تو بعضی از این مسافرت ها اونو همراه خودش میبره و قبل از این هم با دخترای زیادی بوده و بهشون پول میداده.  


 
بیگاری
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱٧ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: ناپدری ، پراید ، امضا ، مسافرت

مادرم و ناپدری  صبح از خونه به محل کار خصوصی ناپدری می رفتن و شب ها حدود ساعت 10 , 11 برمیگشتن و در این بین مادرم هیچ مزدی هم نمی گرفت.

دلش خوش بود که تو شرکت سهمی داره که حداقل به بچه کوچیکش چیزی می رسه. یه روز برای مادرم یه مسافرت ضروری پیش اومد و مجبور شد یک هفته ای تنهایی به مسافرت بره و برای اینکه کارهای شرکت عقب نمونه امضا کرد که در غیابش مسوولیت کاملا به عهده ناپدری است.

وقتی که مادرم از مسافرت برگشت متوجه شد که دیگه توی شرکت جایی نداره و در واقع با اون امضا همه چی رو از دست داده حتی سهمش رو . گریه ها , قهر ها و داد و بیداد ها هم به جایی نرسید که نرسید.

ناپدری هم در ازای چندین سال بیگاری یه پراید دست دوم واسه مادرم خرید که البته اونم به اسم خودشه نه مامان.

همیشه چک میکنه که سوئیچ همراهش باشه و وقتی که می خوان به مسافرت برن سوئیچ رو میبره و کیلومتر ماشین رو هم یادداشت میکنه که مبادا کسی از ماشین استفاده کنه.

اینو واسه فامیل که تعریف میکنیم ,‌خندشون میگیره که یه نفر چطور میتونه اینقدر به جزئیات توجه کنه و این عمل رو نشونه ای از عجز ناپدری می دونن.