خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

بچه های جنگ- پست ثابت
ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز ٥ مهر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: بچه ها ، شهید ، جنگ ، سهمیه

سلام دوستان,

من یه فرزند شهیدم یکنفرم مثل خودتون.یعنی اون مدلی نیستم که تو تلوزیون از خانواده شهدا نشون میدن. همیشه به این فکر می کردم که چه جوری حرفام رو به گوش بقیه برسونم و بگم این جنگ غیر از سهمیه دانشگاه برای این زنان و بچه های زجر کشیده و بی پناه چه چیزی رو به ارمغان آورده. نگاه جامعه بهشون چه جوریه که حتی تو محل کار هم دلشون نمی خواد کسی بفهمه که خانواده شهیدن.شهیدانی که به خاطر اونها حالا عرب ها تو کشور ما نیستن(کمترن).از شعار دادن خوشم نمیاد ,فقط دوست دارم باهاتون حرف بزنم.خاطرات زندگیم رو از کودکی تا به حال براتون می نویسم یه کم به حرفام گوش کنین شاید کمی نظرتون عوض بشه و نظراتتون رو برام بنویسین. ممنون

ضمنا باید بگم تمامی تصاویر تزئینیه.


 
کاردستی با عشق
ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: پسری ، روز مرد ، کاردستی ، مهد

مدت زمان زیادی میگذره که چیزی اینجا ننوشتم البته من دفترچه خاطرات دارم و بیشتر اونجا مینویسم. بگذریم . دیشب با همسری یه فیلمی میدیدیم که خانومه پسرش رو تو یه تصادف از دست داده بود ,بغلش کرده بود و براش لالایی میخوند. اروم اشک میریختم .فیلم که تموم شد اصلا به اطراف نگاه نکردم. اول همسرم بلند شد و به سمت اتاقی که پسری خواب بود رفت. حدس میزنم که بغلش کرده و بوسیدتش. عاشق همین روح و احساسات لطیفشم .من هم تمام مدت فیلم همزمان داشتم یه کاردستی ماشین واسه پسری از روی کتاب درست میکردم که حسابی پیچیده بود اما بهش قول داده بودم( مامان منکه با بابایی واسه روز مادر برات اودکلن خریدم ,اینو برام درست میکنی... مامان من عدد 5 رو خیلی دوست دارم چون تو ساعت 5 میای مهد دنبالم... منم قول میدم کلاهم رو تو مهد پیدا کنم...) خلاصه که حسابی خ.....ر شدیم و الان هم تو گل گیر کردیم.

ساعت نزدیک 12 بود که کاردستی آماده شد یه چیزی شبیه به ماشین بود گذاشتمش رو میز .پسری رو بوسیدم و خوابیدم. صبح که بیدار شد کلی ذوق کرد امممممما شروع کرد که مامانی میشه از سرکار که برگشتی خستگیت در رفت منم عصرونه ام رو کامل خوردم... اون یکیش رو واسم درست کنی...

تو راه مهد هم جلو ملت آویزون یه درخت توت بودم تا واسش چند تا توت بچینم.

عاشقتم عزیزم مخصوصا وقتی که شمرده شمرده واسم شعر انگلیسی میخونی یا وقتی وضو میگیی با بابا نماز میخونی و وسطاش خسته میشی, میپیچونیقلبماچ

راستی واسه روز مرد چی بگیرم؟؟؟سوال


 
کتلت با دورچین محبت
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱٤ آذر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: ظرف ، صبر ، کتلت

دیروز به خواهر و برادرم زنگ زدم که شب دور هم باشیم و شام هم قرار شد کتلت بذارم که راحت باشه.منم فکر کردم بهتره کیک شربتی هم درست کنم. خلاصه دور هم بودن همه جوره خوش میگذره. جاتون خالی کیک رو با چای دارچینی خوردیم و در کنار جوک های تعریفی داداشی که موقع تعریف کردن اونقده خودش ریسه میرفت که هممون به خنده های اون میخندیدیم ،خیلی چسبید. بعد هم کتلت با ماست و سبزی و گوجه و ترشی و نون سنگک چه حالی داد.

اینا رو که نوشتم یاد اون روزی افتادم که دایی کپلی میخواست ما رو خونشون نهار دعوت کنه و با آب و تاب توضیح میداد که زرشک پلو زعفرونی داریم با مرغ و دور چین هویج و ترشی مخصوص و ... بهش گفتم آخه دایی همه اینایی که گفتی همون پلو مرغ خودمونه که، گفت همین جوریه که من چاقم لذت میبرم از خوردن...

بعد هم آقایون مشغول بازی شدن. من و خواهرم هم گفتیم تیم بازنده باید ظرفها رو بشوره و همین طورکه فیلم نگاه میکردیم مشغول حرف زدن شدیم از همون حرفا که بقول همسری تمومی نداره. هر از گاهی هم نتیجه بازیشون رو میپرسیدیم میگفتن هنوز هفت دست نشده.

خلاصه حرفای ما تموم شد ،خواهرم خوابید،منم رفتم پسری رو بخوابونم که فکر کنم زودتر از اون خودم خوابم برد.

صبح که بیدار شدم هنوز بقیه خواب بودن.یه نگاه به سینک ظرفشویی انداختم که علاوه بر ظرفهای دیشب ،چند تا استکان چایی هم به زور چپونده بودن توش .

خدایا اونا که درست نمیشن پس به ما خانم ها صبر بیشتر عطا بفرما.آمممممین.


 
بوی بارون مال ما
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: داریوش ، بارون ، آهنگ ، کار

چند روزیه که وقتی صبح از خونه میام بیرون و بوی نم بارون به مشامم میخوره انگار لبریز میشم از حس تازگی و به خودم میگم امروز روز قشنگیه و باید از زندگیت لذت ببری.

باورتون میشه که همین فکر ساده باعث میشه که لبخند بزنم و تو نظرم آدما دوست داشتنی تر میشن و دنیا زیباتر.

به خودم میگم باید پسری رو ببرم مهد اما خوبه که دیگه گریه نمیکنه و نق نمیزنه.باید تو این مسیر پر از ترافیک و آلودگی برم سر کار اما مهم اینه که محل کارم آروم و دوست داشتنیه. همسرم داره فوق میخونه و شبا حوصله سرو کله زدن با بچه رو نداره اما مهربون و زحمتکشه. مامانم نمیتونه زیادبهم سر بزنه اما خواهر و برادرهایی دارم که تنهام نمیذارن...

و اونوقت به خاطر همه چی خدا رو شکر میکنم.

امروز سوار تاکسی که شدم تو مسیر ضبط روشن بود و آهنگی از داریوش منو برد به سالها قبل که رفته بودیم مسافرت خونه دایی اینا و گرامافون روشن بود:

بوی گندم مال من          هرچی که دارم مال تو

یه وجب خاک مال من      هر چی میکارم مال تو...

خیلی قشنگ بود, آهنگ بعدی هم داریوش بود و خیلی غمگین .با خودم فکر میکردم با وجود اینکه صدای داریوش قشنگه ولی غمی تو صدا و آهنگاش هست که اول صبحی انرژی آدمو میگیره. راننده رو هم دپرس میکنه(آخه یواشی داشت آهنگو زمزمه میکرد) کاشکی یه آهنگ کمی شادتر میذاشت...

تو این فکرا بودم که یکی از مسافرا اومد کرایه اش رو حساب کنه , راننده گفت پولت درب و داغونه عوضش کن گفت از راننده قبلی گرفتم این گفت به من ربطی نداره ،فکر کردی داری صدقه میدی...خلاصه جرو بحثی کردن و طرف پیاده شد.

داشتم کم کم میرسیدم سرکار و دلم میخواست به راننده بگم بهتره یه آهنگ پرانرژی تر گوش بدی یا حداقل رادیو گوش کنی.با این اعصاب تا کی دوام میاری آخه...

و داریوش همچنان باسوز میخوند:

آسمون سنگی شده      خدا انگار خوابیده

انگار از اون بالاها           گریه هامو ندیده

یاد تو هر جا که هستم با منه      داره عمر منو آتیش میزنه...


 
مبهم
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۱ آذر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: هلاکویی ، روزنامه ، پیرمرد ، مهد

صبح زود که آماده شدم میرم سراغ پسری تا واسه مهد آماده اش کنم و طبق معمول اول بغلش میکنم و قربون صدقه اش میرم و بعد بیدارش میکنم و هر روز خدا رو شکر میکنم که مثل قدیما بهونه نمیگیره. مهد که میذارمش باید از پل عابر پیاده رد بشم تا سوار مترو بشم و بارها و بارها با خودم گفتم کاشکی ایستگاه مترو همین طرف بود تا من مجبور نبودم از پل رد شم .یه روز پیرمردی رو دیدم که تو هر دو دستش یه بسته بزرگ روزنامه است و به چه سختی داره از پل رد میشه .حالا هر روز روزنامه میاره بیرون مترو میفروشه. خیلی هم مرتبه, نون پنیرش رو هم همونجا میخوره و هر روز که میبینمش با خودم فکر میکنم که آخه چرا باید این پیرمرد اول صبحی تو این سرما و آلودگی واسه این کار از خونه بیاد بیرون. آخه الان دیگه زمان استراحت اونه نه کار و به قیافه اش هم نمیاد محتاج باشه.

بعد با خودم میگم روزنامه بهونه است تا بیرون بزنه و بگه من هنوز زنده ام ,تو خونه منتظر زوال نیستم. منتظر نیستم که بچه هام بهم سر بزنن تا ببینن که هنوز زنده ام.

اونوقت دیروز یه مطلبی خوندم که دکتر هلاکویی گفته بود بچه هاتون رو شرطی دوست نداشته باشین, بدون توقع و انتظار و بی قید و شرط عاشقشون باشین. نگین دوست دارم اگه این کارو بکنی.

تو فکر فرو رفتم که ما بخاطر تجربه حس پدر و مادر بودن ,کل زندگیمون رو تحت الشعاع قرار میدیم که مسوول زندگیه فرد دیگه ای باشیم و چون عاشقشیم تمام علایق خودمون رو کنار میذاریم تا همه چی روبراه باشه و آب از آب تکون نخوره.

اوه راستی امروز چه فکر پراکنده ای دارم و هیچ چی به هم ربط نداره و من هنوز نفهمیدم واقعا چرا اون پیرمرد اول صبحی تو اون سرما از خونه بیرون میاد؟!!!


 
اند صلابت
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ٢٩ مهر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: بابا ، صلابت ، پسر ، اسطوره

پسرکم دستای کوچولوش رو دور بازوهای باباش میگیره و میگه بابا تو رییس پهلوونایی. من که یه کناری نشستم نیشخندی به شوهرم تحویل میدم که بگم بچه طفلی هنوز فرق عضله و چربی رو تشخیص نمیده.

اونم یه خط و نشون میکشه و جمله معروفش رو تکرار میکنه: خانوم اینا اعتبار بازاره...

از دید پسر من باباش یه اسطوره است, یه پهلوونه, از همه بیشتر پول داره, همه چی رو میدونه, حرفاش وحی منزله.

باباش مثل یه کوهه که میتونه ازش بالا بره تا نوک شونه.

تو بازی دلم نمیاد ببازه چون خیلی ناراحت میشه آخرش میگه آخه تو مثل بابا گوی (قوی) نیستی که بتونی از من ببری.

وقتی که بابا خونه نیست تا با هم خونه رو بکنن زمین فوتبال , هی بهونه میگیره که بابا کجاست؟ من دلم واسه بابا تنگ شده. منم گوشی رو برمیدارم به بهونه بچه یه زنگ به بابایی میزنم ,هنوز احوالپرسی نکردم گوشی رو میگیره و میگه بابا سیصد هزارتا بیشتره یا صد و بیست هزارتا؟ آهان . پس من سیصد هزارتا دوستت دارم....

اینجا بابا آخرشه, اند صلابت...



 
دوری و دوستی همینه
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱٩ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: عید ، دوری ، بابا ، مامان

یک ماه هم از سال جدید گذشت و کم کم همه چی داره به روال عادی برمیگرده و اون شور و هیجانات داره فروکش میکنه.

اما راستش رو بخواید من هنوز مادرم رو ندیدم تا از نزدیک عیدو بهش تبریک بگم و بگم بابا عیدی پیشکش ,وقت کردی سری به ما بزن.

اما با خودم که فکر میکنم میگم شاید این جوری راحت تره,خوشبخت تره, آرامش داره.

ناپدری هم به خاطر ما بچه ها هی بهش غر نمیزنه, دیگه از دعوا و داد و بیداد خبری نیست , شاید داره مثل بقیه زندگی میکنه ,داری خانومی میکنه.

بعدش تو دلم میگم بیخیال بابا من که دلم اصلا تنگ نشده. این همه آدم نه بابا دارن نه مامان ,ما هم روش.


 
بابا همیشه باباست
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱٧ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: بابا ، سهمیه ، دانشگاه

امسال برادر ناتنی مون دانشگاه آزاد قبول شد البته با وجود اینکه اصلا اهل درس خوندن و تست زدن نبود باز جای شکرش باقیه و ما خوشحال شدیم.

بعد از قبولی باباش که طی سال ماهی یک بار هم پسرش رو نمیدید برای عرض تبریک پسرش رو به شام بیرون دعوت کرد.

وقتی برادرم برگشت با خنده تعریف میکردکه باباش گفته : تو باعث افتخار منی.چون تو خودت درس خوندی و مثل اونا با سهمیه نرفتی دانشگاه. کار بزرگ رو تو انجام دادی و از این حرفا...

برادر بزرگترم وقتی دید که برادر کوچیکه داره کم کم با تمسخر در مورد پدرش صحبت میکنه با حالت جدی گفت: تو باید به پدرت احترام بذاری اون اگه ناپدری ماست اما پدر واقعی تویه .همه پدرها از دیدن موفقیت بچه هاشون خوشحال میشن .یادت باشه بابا هر جوری که باشه باز هم باباست.


 
وصیت
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢٢ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: وصیت ، نامه ، درس ، بدهی

یه روز اعلام کردن که وصیت نامه های شهدا رو برای نمایشگاه جمع میکنن.

رفتم سراغ آخرین نامه ای که بابا برامون فرستاده بود که به نوعی شبیه وصیت نامه بود تا یه نامه.

چند بار خوندمش اما به نظرم چیزی که به درد نمایش بخوره توش نبود, آخه هیچ جای اون حرفی از اینکه "دخترم نمازت رو بخون, حجابت رو حفظ کن و ..." نبود فقط از ماخواسته بود که درسمون رو سرسری نگیریم. چون خودش نتونسته بود درسش رو به خاطر کار ادامه بده آرزو داشت که ما درست درس بخونیم و به دانشگاه بریم.

بعد هم از مادرم خواسته بود , در صورتی که برنگشت چند تا بدهی اندک رو که به بقیه داشت بپردازه تا دینی به مردم نداشته باشه.

آخرش هم نوشته بود که خیلی دلم واسه بچه ها تنگ شده , از طرف من ببوسشون و سلام منو به همه برسون.

همش همین بود و من ارسالش نکردم.

اما حالا که بهش نگاه میکنم میبینم که تو این وصیت ساده ,درس یه عمر زندگی و اخلاقه. اینطور نیست؟


 
بزرگترین غم من
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مادر بزرگ ، بابا ، گریه ، عزاداری

روز عزاداری بود. منم گوشه چادر مادر بزرگ رو گرفته بودم تا تو شلوغی جمعیت مسجد گم نشم . صدای نوحه بلند بود. مادر بزرگ یه گوشه دنج رو پیدا کرد و همونجا نشستیم. هنوز چیزی نگذشته بود که صدای گریه مادر بزرگ به گوشم رسید با چنان سوزی گریه میکرد که قلب آدم رو میسوزوند. دوباره به صدای نوحه با دقت بیشتر گوش دادم...

سرم رو به زحمت بردم زیر چادر و گفتم: آخه مادر بزرگ ،کجای این نوحه اینقدر گریه داره؟؟!!

مادربزرگ منو تو بغل گرفت و گفت من که به حرفاش گوش نمی دم . اینجا من راحت میتونم به غم و غصه هام فکر کنم و با صدای بلند گریه کنم.

در حالیکه به مادربزرگ تکیه کرده بودم ، چشم هام رو بستم تا توی خاطرات مبهم بابا، چهره اش رو به یاد بیارم و به یادش گریه کنم ، آخه  اون موقع نبود پدرم بزرگترین غم زندگیم بود.

 


 
← صفحه بعد